تبليغاتX
آوای درون
آوای درون


دموکراسی

دموکراسی این نیست

که مرد نظرش را درباره‌ی سیاست

بگوید،

و کسی هم به او اعتراض نکند

دموکراسی این است که

زن نظرش را درباره‌ی عشق بگوید

و کسی هم او را نکشد! 

                                                  سعادالصباح - ترجمه از : وحید امیری


نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 23:45 توسط رویا| |


 لولا شده به فراموشی مثل یک در


لولا شده به فراموشی

مثل یک در،

به آرامی بسته شد

دور از دیدرس

و او زنی بود که عاشقش بودم

اما بارها

او

مثل یک آهوی ماشینی

در نوازشهای من خوابید

و من

در سکوت فلزی رویاهایش

درد کشیدم.


                                         ریچارد براتیگان


نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 21:30 توسط رویا| |


عشقبازی



عشقبازی با تو

به نوشيدن آب دريا می‌ماند.

هر چه بيشتر می‌نوشم

تشنه‌تر می‌شوم.

تا هيچ‌چيز نتواند عطش‌ام را فرونشاند

مگر اينکه همه‌ی دريا را بنوشم.


                               

                                 کنت رکسروث - شاعر معاصر امريکايی



نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 0:50 توسط رویا| |


 بهانه


 ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست 

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندُه خویش را ندانم

این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان


در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست


ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟

توفان ز تو و کرانه از توست

 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست 

مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟


رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر

کاینجا سر و آستانه از توست


                                              هوشنگ ابتهاج ( سایه )


نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:37 توسط رویا| |


مدح برهنگی


برهنگی چه سیاه است


سیاه گفتم ؟ آری نگاه کن در شب

تو گویی آن زیبای زیرک زنگی است

که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست

همیشه ، اینه را پیش آفتاب نهند

نه دربرابر شب

که چشم اینه را تاب بازتابش نیست

شب آه برهنه ی بی پرواست

که گر تو اینه را بشکنی ، برهنگی اش

به پشت اینه خواهد تاخت

درین فزون طلبی ، بیم آفتابش نیست

برهنه بودن ، دشوار است


چرا که سرما ، تنپوش گرم می طلبد

شب برهنه ، نه یکباره ایمن از سماست 

ولی ز پوشش بیزار است

شب آه برهنه ی بی همتاست


که زمهریر جهان ، مایه ی عذابش نیست

برهنه بودن ، سوزان است


برهنه بودن ، آن شهوت فروزان است

که با فشار بلوغ از درون برآرد سر

بسان سیل ، که آرامشی در آبش نیست

تو ، ای شهامت پوشیده در تخیل من

  تو ای غرور توانای آفریننده

تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار

برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست

به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار


حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر

 به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار

که تا برهنه نباشی ، خدا نخواهی بود


خدای پنهان از روح شب برهنه تر است

بسان آن زن زیبای زیرک زنگی

که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست


                                                           نادر نادرپور


نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:40 توسط رویا| |


هر جا دلم بخواهد


چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی

خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری

هر جا دلم بخواهد من دست می برم

دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری

با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

بگذار مست مست بیفتم کنار تو

بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت

هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است

باید درید هر چه شود بین ما حجاب

باید شکست هر چه شود سد راه وصل

دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب

گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب

در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن

گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه

بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن

هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق

دستم خزد به جانب پستان نرم تو

واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور

چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو

تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال

من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست

وانگه ترا بگیرم و دستان من روند

هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است

چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص

بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو

بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو

بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو

کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن

گلدیس پاک و پردگی نازپرورت

هر جا دلم بخواهد من دست می برم

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش

من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار

و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت 

وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار


                                                مهدی اخوان ثالث




نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:19 توسط رویا| |


هر چه هستی ، باش


با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکانهای دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیفهای آفتابی !

ای کبود ِ ارغوانی !

ای بنفش آبی !

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

غم مبهم !

ای نمی دانم !

هر چه هستی باش !

اما کاش...

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما باش!


                                         قیصر امین پور


 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 23:50 توسط رویا| |


تو نیستی که ببینی


تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست


چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها


به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند


تمام گنجشکان

که درنبودن تو


مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند


هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه


زیر درخت ها لب حوض

درون اینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من


تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من


چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر


هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی


میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند


تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی

چگونه از دیوار جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی...


                                                    فریدون مشیری


پ.ن.   این شعر رو تقدیم می‌کنم به پدر عزیزم که بسیار دوستدار شعر و ادب پارسی‌ بود...

روحش شاد و یادش گرامی‌.


نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:14 توسط رویا| |


شعرم آهنگ تو دارد


من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی

از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی

دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی

 دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی

ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی

بوسه یی بر لب عاشق چه شود گر بنشانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی

ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو اید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی

جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی


                                                                       مهدی سهیلی


 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:10 توسط رویا| |


من کی هستم؟!


من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي  خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.


من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

 . من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

 من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و  نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

 من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.


من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

 من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.


من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند...


من کیستم؟ 


                         بلقیس سلیمانی- نویسنده معاصر

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:50 توسط رویا| |