آوای درون

روزگار...
روزگار؛ خود، آموزگاربزرگی است
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
این که عشق تکیه کردن نیست؛ و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی، به جای این که
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی میارزی.

مکان
به جستجوی جایی رفتن که در آن زندگی کردی
خانه را دیدن که نیست –ویران شده
و باز به جستجو ادامه دادن
فکر کردن به این که هنوز هست
تصور این که حقیقت ندارد
و باز اندیشیدن که هنوز وجود دارد
ازاتاق نشیمن به راهرو میروی
و از پلهها بالا به سوی اتاقت
و باد را حس میکنی که گرد تو میوزد
در این مکان زندگی کردهای
همه چیز را میتوانی تصور کنی.
روتخر کوپلاند

عاشقی جرم قشنگی ست
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همین باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه, تویی
عشق من, آن شبح شاد شبانگاه تویی
بهروز ياسمي

امشب پری کوچکی میشوم
با بالهای سبز
با چشمهایی کهربایی
موهای آبی
لبهای طلایی
و پنهان میشوم در بطری ِ شراب ِ سُرخت
تا صبح آرام میخوابم
و فردا که تو چشمهایت را باز کنی
مرا سر میکشی
یکبار هم مست ِ من باش ... بی آنکه بدانی
؟؟؟

بیخوابی
پريشانی موهايم
از بالش بیخواب تنهای من است.
چشمهای خالیام و لبهای نحيفام
خطای توست.
کنت رکسروث

جدایی
نبودن تو چنان از من گذشته است
که انگار نخ از میان سوزن،
به هر چه دست میزنم به رنگ آن کوک میخورد.
دابلیو. اس. مروین

فرزند ايرانم
که من پروين فروغ شهر ايرانم
نه پوراندخت - نه آذر دخت - نه آتوسا - نه پانته آ
بلکه آرتميس سپهسالار ايران در نبرد پارس و يونانم
مرا گر در مقام همسري بيني نه يک همخواب و همبستر
که يک همراه و يک يار وفادارم
نه يک برده - مکن اينگونه پندارم که جوشد خون آزادي به شريانم
بدون زن کجا ميداشت تاريخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا ميداشتي آن شاعر طوسي ؟
نگهبان زبان پارسي ؟
استاد فردوسي ؟
مرا گر در مقام مادري بيني
" مگو با من که هست فرشي از بهشت زير پايم "
نگاهم کن که زير پاي من دنيا به جريان است
ز نور عشق من رخشنده کيهان است
که با دستان من گردون بجريان است
که جاي پاي من بر چهره سرخ و سپيد و سبز ايران است
برو اي مرد دگر مبر آسان به لب نامم
که من آزاده زن - فرزند ايرانم
زنده ياد پروين اعتصامي
پاريس در شب
افروخته يك به يك سه چوبهى كبريت در دل ِ شب
نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت
دومين براى ديدن ِ چشمانات
آخرين براى ديدن ِ دهانات
و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم
در آن حال كه به آغوشت مىفشارم.
ژاک پره ور - ترجمه احمد شاملو
دفتر عمر...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو
شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی ، باد را می مانم
من به سرگردانی ، ابر را می مانم
من به آراسته گی خندیدم
منه ژولیده به آراسته گی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهی دستی مرد ! "
ابر باور می کرد
من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه ... می بینم ، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟!
هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟!
هیچ !
تو همه هستی من
هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟! .... همه چیز
تو چه کم داری ؟! ...هیچ !
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من ، این شعر من است
آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
نه .... دریغا ، هرگز
کاشکی شعر مرا می خواندی !!!
حمید مصدق
| Design By : Night Melody |



